صفحه نخست
ارتباط با من
صاحب كافه بابک نجفی
آمار رفت و آمد به كافه RSS 2.0
تابلوي بقيه ي كافه ها ١. سلام، آره... کافه چکش ۶ ساله شد...
٢. تو این مدتی که نبودم خیلی از بچه ها بهم لطف داشتن. البته لطف هایی که گاهی وقت ها به خشونت منجر شد!
٣. به نظر شما بدترین زمان برای امتحان دادن چه زمانیه؟
الف) وسط تعطیلات تابستونی
ب) تو اوج گرما
ج) همزمان با شروع ماه مبارک رمضان
د) هر سه گزینه!
آفرین، گزینه "د" ! ... و ما در وسط تعطیلات تابستون، در گرمای شدید شیراز و همزمان با آغاز ماه رمضون برای امر نه چندان مهم امتحان به شیراز اعزام شدیم!!!
۴. تابستون عجیبی بود کلا! کار کردم ، کتاب خوندم، سفر رفتم و از همه مهمتر با طبیعت سبز گیلان حال کردم! امیدوارم تابستون شما هم مثل طبیعت این روزهای گیلان سبز باشه. ( جان؟ چی ؟ بله بله! ) خب همین الان دوستانم از اتاق فرمان گفتن که گویا رنگ سبز مشکل داره، پس حرفمو تصحیح می کنم! امیدوارم تابستون شما هم مثل طبیعت این روزهای گیلان به رنگ پرچم ایران باشه!!! این روزها همه ش یه ندایی در درون خودم حس می کردم که ... ( جان؟ هاااا؟ ندا هم مشکل داره؟ خب من ندا در درون خودم حس می کردم، سکینه که در درون خودم حس نمی کردم!!!) اصلآ بگذریم! بریم سر آپ ایندفعه:
راستشو بگو کجا رفته بودی؟ - با توجه به نقش حساس و تاثیر گذار کافه چکش در تحولات منطقه و جهان و همچنین با توجه به اتفاقات اخیر کشور با پیگیری های خودمون موفق شدیم از طریق بررسی یک آهنگ پرده از نقش و نیات شوم دو تن از عوامل استکبار برداریم. اول متن شعر و بعد تفسیرش رو از نظر کارشناس مسایل امور خارجه کافه چکش بخونین!
دیشب اومدم خونه تون نبودی ، راستشو بگو کجا رفته بودی؟
به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم ، شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم!
دروغ نگو دروغ نگو تو رو به خدا گولم نزن ، می گن به من پشت سرت هر مرد و زن
تو رو با رقیب من دیده اند تو جاجرود ، که با اون گرم سخن نشسته بودی لب رود!
حالا تفسیر!
دیشب اومدم خونه تون نبودی ، راستشو بگو کجا رفته بودی؟ : نکته ای که در این بیت وجود داره اینه که چرا گوینده شب رفته خونه ی طرف؟ این می تونه دلیل جز اینکه نیتی شومی در سر داشتن داشته باشه؟! نکته ی بعدی اینه که چرا و به چه حقی رفته در خونه ی طرف؟ اگه واقعآ کار خلاف شرعی نداشتن می تونستن از اماکن عمومی مثل پارک ها ، بوستان ها ، کتابخانه ها ، پارک های علم و فناوری ، مراکز پرورش فکری کودکان و نوجوانان و همچنین بازداشتگاه ها ( که اخیرآ جزو اماکن عمومی به حساب میان! ) برای دیدن همدیگه استفاده کنن. در ضمن واژه ی "خونه" شدیدآ اصطلاح نحس "خونه تیمی" رو در ذهن تداعی می کنه!
به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم ، شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم! : در این بیت مخاطب در مقام پاسخ بر میاد و اعلام می کنه که رفته بوده سقاخونه! به اینکه سقا خونه یا هر ****خونه ی دیگه ای رفته باشه کاری نداریم. مهم اینه که متهم به نوعی اعتراف کره که مسلحه. چون اقدام به حمل موادافروختنی مثل شمع کرده و طبیعتآ برای روشن کردن شمع هم نیاز به یه ماده ی منفجره هست و از کجا معلوم شمع یه اسم رمز نباشه! پس به راحتی می تونیم نتیجه بگیریم اصل بیت این بوده :
به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم ، بمبی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم!
دروغ نگو دروغ نگو تو رو به خدا گولم نزن ، می گن به من پشت سرت هر مرد و زن : در این بیت گوینده اعتراف می کنه که خبر رو از هر مرد و زن شنیده. آیا یک فرد ساده و بی گناه می تونه با هر مرد و زن ارتباط خبری (صرفآ خبری!) داشته باشه؟ آیا این دلیل محکمی بر رابطه ی این شخص با سیستم های اطلاعاتی غربی نیست که اخبار پشت پرده رو به این سرعت به دستش می رسونن؟
تو رو با رقیب من دیده اند تو جاجرود ، که با اون گرم سخن نشسته بودی لب رود! : آقا ما اومدیم بررسی کردیم دیدیم تو نسخه های اصلی "تو رو با رفیق من..." بوده که از همین جا معلوم میشه طرف وابسته به چه حزب و دسته ایه! نکته ی بعدی عدم شفافیت در "گرم سخن" یا گرم "هر چی" بودن طرفینه! و اما نکته ی مهم در این بیت که مشکل شرعی هم داره اینه که این دو نفر که لب رود با هم نشسته بودن حتمآ قصد داشتن بعدش در درون رود هم با هم بشینن و اون موقع ست که دیگهپا رو از گرم سخن بودن هم فراتر بذارن و ...
ما همه کوریم! - بهترین کاری که بعد از خوندن یه کتاب خوب می شه انجام داد معرفی و پیشنهاد اون به بقیه ست. می خوام در مورد کتاب "کوری" شاهکار ژوزه ساراماگو بگم. کتابی که خودم هم اونو از آلوئه ورا هدیه گرفتم ( البته اون زمان هنوز آلوئه ورا نبود، "ن ر ع ز" بود! )
کوری حکایت همه ی ماست. مایی که به تمدن و انسانیت خودمان می بالیم و ساده انگارانه فراموش می کنیم که وجهی از این انسانیت ساختگی مان را مدیون امکانات و پیشرفت زمانه ایم. در ابتدای داستان کوری گمان می کنی که با یک داستان آپوکالپتیک سر و کار داری. داستان تلخ یک کوری سفید و مرموز که همه گیر می شود و تو فکر می کنی این پایان جهان است. اما جنبه ی موعظه گر کتاب از جنبه ی داستانی اش نمود بیشتری پیدا می کند. کوری که همه گیر می شود تو را هم با خود شریک می کند. ساراماگو هوشمندانه و هنرمندانه هیچ توصیفی از صحنه ها و چهره ها به تو نمی دهد تا تو را هم در این کوری سفید بی پایان درگیر کند. مکان ها جز آن چیزی که کورها برداشت می کنند توصیف دیگری ندارند. شخصیت ها اسم ندارند. در دنیایی که کسی را نمی بینی داشتن اسم بی معنی ست. پس همه با صفات شناخته می شوند. "مردی که اول از همه کور شده بود" ، "پیرمردی که چشم بند داشت" ، "راننده تاکسی" و ... با از بین رفتن حس بینایی ، کم شدن امکانات و تمام شدن آذوقه ها ، نویسنده به زیبایی سیر حرکت از سوی انسانیت به سمت توحش را رو می کند. کسانی که روزی به مبادی آداب بودن فخر می فروختند در این شرایط به هم حمله می کنند، حق همدیگر را می خورند، از انجام رذل ترین کارها ترسی ندارند و در آخر حتی افراد دسته ی اوباش ها به زنان تجاوز می کنند. حتی "چشم پزشک" هم که فرد موجهی ست به نوعی تسلیم شده و شبانه به بستر دختر عینکی می رود. در چنین شرایطی ست که ساراماگو به ستایش نیکی می پردازد. "همسر چشم پزشک" که در هیچ شرایطی وظیفه ی انسانی اش را فراموش نمی کند تنها فردی ست که در طول داستان کور نمی شود. این به نوعی ستایش همزمان ساراماگو از "خیر" و "زن" است که در اغلب آثارش به چشم می خورد. در اواخر داستان ، در اوج فلاکت و بدبختی ، ناگهان بارش بارانی همه چیز را تحت شعاع قرار می دهد. شستن تن در زیر آب باران نمادی از پاک شدن روح شخصیت هاست. در همین گیر و دار است که "دختر عینکی" بصورت ناشناس بدن "پیرمردی که چشم بند داشت" را می شوید و این آغاز عشق پایانی می شود بر این مصیبت...
فردا ادامه ی مطلب امروز همراه با "سورپرایز ویژه کافه چکش" به مناسبت جشن تولد 6 سالگی...